اتفاقهایی در این سفر درونی و شناخت می افته تا تمام پازل زندگی و معمای زندگی برامون روشن میشه, مثلا اولش فکر می کنیم هیچ چیز سر جای خود نیست اما در این اتفاقات که در زندگی می افته رازهایی برای ما مشخص میشه و به قدرتی در خود پی می بریم که به مرور جای خود را در این هستی پیدا می کنیم انگار زلزله ای بیاد زندگیتو از این رو به اون رو کنه و تازه می فهمی به چه چیزهایی وصل شدی به مرور همه این اضافه ها رو می شناسی و جدا شدن از همه آنها درد داره مثل درختی که هرسش می کنند و دوباره جوانه می زنه و شاخه های نو درمیاد ولی اینبار ذره ذره خودت را خودت انتخاب می کنی و خودت می سازی مثل ساختمانی که کلا خراب شه و دوباره اما با اختیار خودت و به زیبایی تمام آن را بسازی, دیگه خودت را می بینی میدونی چی دوست داری می دونی چگونه زندگی کنی میدونی به چه کاری علاقه داری یعنی تمام سنسورها و حس گرهات انگار به کار میوفته و تازه زندگی را تجربه می کنی و انگار که خودت را از خودت به دنیا آوردی و این بارداری دردناک را با جون و دل سپری کردی و این بار را مدارا کردی تا از تو کم کم جدا شود و بعدش انگار دچار فراموشی شدی و هیچی از گذشته یادت نمیاد انگار که برنامه کامپیوتر رو عوض کرده باشی , آنوقت بعد از یک پروسه طولانی عملی فکر می کنی از یک دریچه دیگه به دنیا نگاه می کنی و انگار دنیا قبلا مثل یک صفحه نقاشی رنگ نداشت و الان همه چیز رنگی و زیباست و در آن پرواز می کنی ,سبک و راحتی و هیچ باری برای حمل کردن نداری و در آن صورت انقدر از زندگی راضی هستی که گذشته ات را و تک تک موجودات و اتفاقات و آدمهای زندگیت را ستایش می کنی به خاطر این حس زیبایی که داری و بهشت را در این دنیا کاملا حس می کنی و اگر هزاران بار دیگر به دنیا بیای باز از همین مراحل با همه سختی عبور می کنی تا جای خود را به همین قشنگی بیابی و آرام بگیری .
ایران صادقی @sadeghiiran
برچسبها: حرفهای نو در نگاه نو